خرید بک لینک

آن روزها وقتی می خواستند کودکی را بترسانند از غول و دیو و بچه دزد می گفتند...
هیچکس از گم شدن حرف نمی زد...
شاید چون هیچ کدامشان در کودکی گم نشده بودند تا بفهمند ترس واقعی یعنی چی...

اما من تجربه اش کردم...
یک لحظه حواس پرتی وسط یک بازار شلوغ نتیجه اش شد چشم های بارانی وسط تابستان...

چشم های خیسم ردیاب شده بودند تا شاید چهره ای آشنا ببینند...

در اوج نا امیدی با سرعت میان قدم های آدم بزرگ ها می دویدم ، گاهی چهره ای آشنا می دیدم و امیدوار می شدم ولی نزدیک تر که می شدم می فهمیدم نه...اشتباه دیده ام

دور خودم می گشتم که ترس بغلم کرد...
امیدم نا امید شد...نشسته م یک گوشه...چشم هایم به آدم هایی بود که بی تفاوت از کنارم می گذشتند تا اینکه بالاخره یک نفر آمد بغلم کرد و گفت: گمشدی؟!
انگار او از حالم خبر داشت...حتما او هم گمشده بود... ولی مگر آدم بزرگ ها هم گم می شوند؟!

دستم را گرفت و راه افتادیم. چند قدم که جلو رفتیم خانواده م را دیدم ...
کابوس تلخ تمام شد...ترس رهایم کرد...

حالا که به آن روز فکر می کنم می فهمم آدم بزرگ ها هم در زندگی گم می شوند...
حتی اگر اشک نریزند...حتی اگر نترسند...حتی اگر کسی دنبالشان نگردد...

گاهی در دنیای خودشان گم می شوند و نمی دانند به کجا می خواهند بروند و به چه چیزی می خواهند برسند...

گاهی هم احساسات، آرزوها و یا هدف هایشان گم می شود ،تا اینکه فراموششان می کنند

حقیقت این است که آدم بزرگ ها بیشتر از بچه ها گم می شوند...فقط کسی نیست که سراغشان را بگیرد...
کسی نیست این ترس و کابوس را تمام کند.


برچسبها: برگرفته از کافه شعر
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 11:56 توسط |

برچسب: نویسنده: متین حیدریان تاريخ: سه شنبه 9 آبان 1396 ساعت: 4:26

صفحه بندی