زندگی با تمام قصه های ناجوانمردانه اش
زیبایی های خاص خودش را دارد
مثلا جلوی پنجره ایستادن و تماشای باران
و گوش دادن ب صدای ناودان ها
زندگی ماجرای پیچیده و عجیبیست...
داشتم فکر میکردم به عشق
به اینکه همه ی آدم ها عاشق شده اند
و اینکه میگویند نشده ایم دروغ محض است
مگر میشود؟!
آدم بود و عاشق نشد؟
مگر میشود زنده بود، دل داشت، چشم داشت ، گوش داشت و عاشق نشد؟
همه ی آدمها عاشق شده اند، اما شاید سهم شان نرسیدن بوده
و عشق شان شده رازی سر به مهر
میدانی عشق همه اش رسیدن نیست
عشق سرزمینی است پر از پستی و بلندی
شاید آدمی در مسیر گذر از این سرزمین
خودش راهم از دست بدهد
ولی
محال است خاطرات سفرش به سرزمین عشق را فراموش کند
آدمی است و خیالات و آرزوهایش
آدمی است و دلش، چشمش، گوشش
آدمی است و نرسیدن....
برچسب:
نویسنده: متین حیدریان