قصه ی عجیبی ست زنده بودن
نفس کشیدن
راستش امشب بیدار ماندم ک همه بخوابند و بتونم یه دل سیر گریه کنم
بدون هیچ دلیلی
شاید اولین باره ک تموم بد بختیا همزمان من رو احاطه کردن
درد شدید جسمی
و روحی
مشکلات اجتماعی
مشکلات شخصی
نمیدونم ب کدوم فکر کنم
راستش بیشتر از همه از بد رفتاریم با پدر ناراحتم
شاید ۲سوم گریه ام ب همون دلیله
وقتی بابا با چشمای غمگین نگام کرد و گفت باهام تند حرف نزندلم میشکنه...
همون موقع له شدم
هیچوقت نخواستم دلت رو بشکنم بابا
اما کاش میتونستم باهات حرف بزنم
بگم بابا نیاز دارم ب تنهایی
بابا نمیتونم رفتارم رو کنترل کنم
بگم من تو زندگیم همش شکست خوردم
گله کنم ک چرا کمکم نکردی.
چرا نذاشتی درس بخونم
چرا نذاشتی کلاس برم
چرا نذاشتی باشگاه برم
چرا نذاشتی سر کار برم
چرا نذاشتی ازدواج کنم
چرا هیچ قدمی برای من بر نداشتین و همیشه ازم انتظار داشتین بهترین باشم؟
حق دارم گریه کنم
برای آینده ی مبهم و نامعلومم..
برای تمام دردهایی که بر من رخنه کرده ودرمان ندارند...
برچسب:
نویسنده: متین حیدریان